جمله سازی‌های یک دهه هفتادی

جَو شکن!

توییت محمدرضا سرشار بعد از سخنرانی رئیس جمهور در ۲۲ بهمن:

توییت محمدسعید احدیان بعد از نماز جمعه تهران به امامت حجت الاسلام ابوترابی:

از آقای سرشار، در مورد آدرس سخن امام خمینی رحمة الله علیه در صحیفه امام، سوال کردم که گفتند:" من این را زمان حیات امام از زبان مبارک ایشان در یک سخنرانی عمومی که از تلویزیون پخش شد شنیدم". از شما عزیزان هم درخواست می‌کنم که لطفا اگر از آدرس این بخش از سخنان امام در صحیفه، اطلاعاتی دارید، اطلاعاتتون رو هم به حقیر انتقال بدید :)

 

بعدا نوشت:

در مورد توییت جناب سرشار عرض کنم که آقای روحانی خیلی پخته‌تر از این حرفاست که تحت تاثیر جو قرار بگیره و جوگیر بشه!. هدف اصلی پست، سخن امام خمینی رحمة الله علیه است.

۰۲ اسفند ۹۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن قاسمی

چرخه مخرب اقتصاد ایران (از دیدگاه چگونگی تامین و مصرف مخارج دولت)


به نظر می‌رسد که تنها راه خروج از این چرخه، تغییر روش تامین هزینه‌های دولت است. یعنی به جای افزایش بهای کالاها و خدمات دولتی، نرخ ارز و مالیات‌ها، باید به دنبال راهکارهای دیگر مثل کوچک سازی دولت، اصلاح دستمزدهای دولتی‌ها و... بود

تصویر از کانال آقای احسان سلطانی، پژوهشگر اقتصادی است
۲۴ بهمن ۹۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن قاسمی

عکس سال ۱۳۹۶ :)





جای سید حسن بودم، عکس دومی رو عکس پروفایلم میذاشتم :)

🇮🇷 جشن انقلاب هم مبارک باد. امروز که جنگنده ترکوندیم ✌️، ان شاء الله فردا هم می‌ترکونیم ✌️...
۲۱ بهمن ۹۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن قاسمی

کفشاش چقدر قشنگه، لاااایک!


این کار بچه‌های کبریت هم خیلی با حاله، نقد جالبی در مورد شبکه‌های اجتماعی انجام دادند. به نظرم این نقد تا حدودی به فضای بعضی از وبلاگ‌های بیان هم وارده...
۱۸ بهمن ۹۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن قاسمی

وقتی نهال بودم!

وقتی نهال بودم، بچه‌ی خوبی نبودم :)

از دوران نهال بودنم اطلاعات زیادی در دست ندارم و صرفا یک سری تصورات کلی از بعضی از نقاط آن دوران دارم. ظاهرا این امر به خاطر حادثه‌ای است که برایم اتفاق افتاده، فکر کنم مربوط به زمانی بود که راهنمایی بودم یا شاید هم اواخر ابتدایی! خلاصه آنکه ماجرا از این قرار است:

در منزل نشستم بودم که یکهو، بچه‌های محل در خانه را زدند و گفتند که حسن کجایی که در سر بیست متری (چهارراهی در محل سکونت)، رانندگان واحدها با هم کل کل می‌کنند و به هم اجازه عبور نمی‌دهند. ما هم همراه با بچه‌ها و سوار بر دوچرخه‌ها  به محل جدال عازم شدیم. در مسیر رفتن و یا برگشتن بود که بین بچه‌ها مسایقه سرعت شکل می‌گیرد که در همین حین یکی از بچه‌ها، در جلویم می‌آید و برای برخورد نکردند با او، تغییر مسیر می‌دهم و تغییر مسیر همانا و برخورد به یک تپه کوچک همانا و سرنگون شدن همانا و بیمارستان امدادی هم همانا.
در بیمارستان امدادی هم توجه‌ی خاصی به زمان داشتم و از خواهرم به صورت مستمر زمان رو جویا می‌شدم و وی نیز با اعلام مکرر ساعت و نشان دادنش، به این مقوله استمرار می‌بخشید.

دو پاراگراف بالا که ظاهرا بر من گذشته است را دیگران روایت کردند و اصلا چیزی از این‌ها خاطرم نیست. البته از آن قسمت دم در آمدن بچه‌ها، یک تصور کلی دارم منتهی شاید مربوط به یک ماجرای دیگر باشد. نا گفته نماند که هوشیاری بنده زمانی رخ داد که  چشم باز کردم و دیدم در آغوش پدرم.

گفتن این ماجرا هم خالی از لطف نیست که یکبار سوار اتوبوس شدم و یک بنده خدایی که خیلی چهره‌اش برایم آشنا بود هم تو اتوبوس بود، یعنی آشنای در این حد که قبلا باهاش خیلی می‌پلکیدم، اما اصلا یادم نمی‌آمد که کیه و کجا باهاش بودم. دست آخر خودش آمد جلو و گفت که ما را نمیشناسی؟، من هم اعلام بی اطلاعی کردم و او هم یک حال نامطلوبی بهش دست داد و من هم در افق محو شدم.

به هر حال در دوران نهالی، طبق تصورات کلی و اطلاعات اطرافیان، فرد به شدت لجبازی بودم.
ایضا حادثه‌های دیگری هم در دوران نهالی بر بنده پیش آمده که الان هم درگیرشان هستم منتهی توضیحش بماند برای خودم :)

سرچشمه‌ی وقتی نهال بودم در اعترافات یک درخت
۱۷ بهمن ۹۶ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن قاسمی